تبليغاتX

email:baboshi_jigol@yahoo.com

JavaScript Codes عشق ایمان وفاداری

عشق ایمان وفاداری

خوش آمديد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت20:18توسط رحماني | |

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت0:57توسط رحماني | |

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت0:55توسط رحماني | |

همسفر

 

تا عزم سفر کرد م تو همسفرم بودی             وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم پا سخ زتو بشنیدم            بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی

هر شب که قمر تابید هر صبح که سرزد شمس          در گرد ش روزوشب شمس و قمرم بودی

در خنده من چون گل در کنج لبم بودی            در گریه من چون عشق در چشم ترم بودی

در صبحگه عشرت هم دوش تو می رفتم             در شامگه غربت بالین سرم بودی

چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی             چون عرض هنر کرد م زیب هنرم بودی

آواز چو می خواند م سوز تو به سازم بود            پرواز چو می کردم تو با ل و پرم بودی

هرگز دل من بر تو یاردگری نگزید                 گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی

سر مد به دیار خود ازره نرسیده گفت:            هر جا که سفر کرد م تو همسفرم بودی...

                              

                                                  شعر از نیوشا دوست تنهایی من

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:49توسط رحماني | |

خرامان از درم باز آ که از جان آرزومندم
به دیدار تو خشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوند ها دارد
مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل
مکن، کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد
کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
به جانت کز میان جان زجانت دوست تر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شرات وصلت اندر ده که جام هجر نوشیدم
درخت دوستی بنشان که بیخ صبر بر کندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم
چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده می گوید
پسندی بر دلم گردی که بر دامنت نپسندم

من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم های جهان هیچی اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهامدم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجب تر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که درپایتو ریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم
می نماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آن است که با سابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم

 

 

قید منو دیگه بزن که دارم از اینجا میرم

حقته بی قراری ، شیون و گریه زاری

تو همونی که میگفتی ، هیچ چی دوسم نداری

فرقی اگه نداره ، بود و نبودن من

پس چرا غرق اشکی ، موقع رفتن من

قید منو دیگه بزن ، که دارم از اینجا می رم

تنها میدم دل به سفر ، دست تورم نمی گیرم

فرقی اگه نمی کنه، گریه و زاریت چی چیه؟

بر نمی گردم تا نگی ، اونکه تو قلبته کیه

قید منو دیگه بزن.... قید منو دیگه بزن....

دارم از اینجا میرم

 

 

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همزبونه

نگفته بود پی یه عشق دیگه ست

تا تحقر بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره ست

برای دل بریدن فکر چاره ست

نگفت به فکر تحقیر نگام و

شکستن غروری پاره پاره ست

حالا به مرگ من ، راضی نمیشه

می خواد جون بکنم ، واسش همیشه

به اون ، ظالم بگین ، نفرین این دل

تا زنده ام به راه زندگیشه

درسته کولی و بی کس و کارم

ولی واسه خودم خدایی دارم

برای دیدن روز غذابت ، دارم ثانیه ها رو می شمارم

 

 

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشد

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

 

ز دستم بر نمي خيزد كه يكدم بي تو بنشينم

بجز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم

من اول روز دانستم كه با شيرين در افتادم

كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم

تو را من دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم

اگر طعنه ست بر عقـلم و گر رخنه ست بر دينم

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:48توسط رحماني | |

 

 

 

بتراش ای سنگ تراش

 

سنگی از معدن غم بحر مزارم بتراش

 

روی سنگ قبر من عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

 

بنویس ای سنگ تراش       عاقبت شدم فداش

 

بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:46توسط رحماني | |

اين يک  دو دم که وعده ديدار ممکن است

در ياب کار ما که نه پيداست کار عمر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:27توسط رحماني | |

خواب دیدم.خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای ! قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر من سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت. سوت وکور وتنگ بود

ناله می کردم ولی کن بی جواب

تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خشته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش . حرفی راند و رفت

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی . نه رفیقی. نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

علی تنها ......تنهاترین

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:25توسط رحماني | |

 پروردمت به ناز     که     بنشینمت بپای         ای گل  چرا به خاک سیه می نشانی ام

               دریاب دست من که به پیری رسی جوان          آخر   به پیش پای تو گم شد   جوانی ام

 

               با صد هزار  زخم زبان   زنده ام   هنوز          گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت20:22توسط رحماني | |

love

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت12:9توسط رحماني | |

love

+نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت17:27توسط رحماني | |

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت12:46توسط رحماني | |

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت12:2توسط رحماني | |

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت11:51توسط رحماني | |