|
همسفر تا عزم سفر کرد م تو همسفرم بودی وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم پا سخ زتو بشنیدم بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی هر شب که قمر تابید هر صبح که سرزد شمس در گرد ش روزوشب شمس و قمرم بودی در خنده من چون گل در کنج لبم بودی در گریه من چون عشق در چشم ترم بودی در صبحگه عشرت هم دوش تو می رفتم در شامگه غربت بالین سرم بودی چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی چون عرض هنر کرد م زیب هنرم بودی آواز چو می خواند م سوز تو به سازم بود پرواز چو می کردم تو با ل و پرم بودی هرگز دل من بر تو یاردگری نگزید گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی سر مد به دیار خود ازره نرسیده گفت: هر جا که سفر کرد م تو همسفرم بودی... شعر از نیوشا دوست تنهایی من
خرامان از درم باز آ که از جان آرزومندم من از آن روز که در بند توام آزادم قید منو دیگه بزن که دارم از اینجا میرم حقته بی قراری ، شیون و گریه زاری تو همونی که میگفتی ، هیچ چی دوسم نداری فرقی اگه نداره ، بود و نبودن من پس چرا غرق اشکی ، موقع رفتن من قید منو دیگه بزن ، که دارم از اینجا می رم تنها میدم دل به سفر ، دست تورم نمی گیرم فرقی اگه نمی کنه، گریه و زاریت چی چیه؟ بر نمی گردم تا نگی ، اونکه تو قلبته کیه قید منو دیگه بزن.... قید منو دیگه بزن.... دارم از اینجا میرم خیال کردم یه عمر با من می مونه گمون کردم واسم یه همزبونه نگفته بود پی یه عشق دیگه ست تا تحقر بشم و دل بسوزونه نگفت به فکر فرصتی دوباره ست برای دل بریدن فکر چاره ست نگفت به فکر تحقیر نگام و شکستن غروری پاره پاره ست حالا به مرگ من ، راضی نمیشه می خواد جون بکنم ، واسش همیشه به اون ، ظالم بگین ، نفرین این دل تا زنده ام به راه زندگیشه درسته کولی و بی کس و کارم ولی واسه خودم خدایی دارم برای دیدن روز غذابت ، دارم ثانیه ها رو می شمارم من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم؟ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشد خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم ز دستم بر نمي خيزد كه يكدم بي تو بنشينم بجز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم من اول روز دانستم كه با شيرين در افتادم كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم تو را من دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم اگر طعنه ست بر عقـلم و گر رخنه ست بر دينم
بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن غم بحر مزارم بتراش روی سنگ قبر من عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش
اين يک دو دم که وعده ديدار ممکن است در ياب کار ما که نه پيداست کار عمر
خواب دیدم.خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود وای ! قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر من سنگ لحد را گل گرفت بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت. سوت وکور وتنگ بود ناله می کردم ولی کن بی جواب تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب خشته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد هرکه آمد پیش . حرفی راند و رفت سوره ی حمدی برایم خواند و رفت نه شفیقی . نه رفیقی. نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی علی تنها ......تنهاترین
پروردمت به ناز که بنشینمت بپای ای گل چرا به خاک سیه می نشانی ام با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام |
About![]()
سلام Archivesاسفند 1387دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آبان 1384 اردیبهشت 1384 Links
رضا
هک و کرک FreeCod Fall Hafez |