اين زندگي مجال به عاشق نمي دهد جز فرصت زوال به عاشق نمي دهد هنگام سهم بندي خصد احتمال به عاشق نمي دهد در فکر يک سفر به ديار تم ولي انديشه ها که بال به عاشق نمياين روزها خساست اين شهر لعنتي ک هم خيال به عاشق نمي دهد شايد حضور گرم تو بارآورم کند اين نامه ها که حال به عاشق نمي دهد گفتي چرا اسير غم زندگي شدم فرصت سوال به عاشق نمي دهد فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت معشوقه را که فال به عاشق نمي دهد
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت2:0توسط رحماني |
|
About
سلام خوش آمدي به وبلاگ
رحمانی هستم از سقز
بهت نمیگم دوست دارم.قسم
میخورم که دوست دارم
بهت نمیگم هر چی بخوای بهت
میدم.چون همه چیز من تویی
اگه یک روز چشات پر از
اشک شد دنبال شونه ای گشتی
تا گریه کنی.صدام کن.قول نمیدم
اشکا تو پاک کنم. منم با هات
گریه میکنم
اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی
تا سرش داد بزنی صدام کن
قول میدم ساکت بمونم
اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی.