|
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است! که از او پرسیدند؟ (تقدیم به بهترینان) گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود. طوفان تو آنرا از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه توازکمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی
آواره نیمه شب بود و ، غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ، ولی روح نداشت! سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده سرگردان بود شمع، خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید : کجا رفت؟ که بود؟ که دمی چند در اینجا گذراند! این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده از روح جداست من اگر سایه خویشم ، یا رب روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟
|
About![]()
سلام Archivesاسفند 1387دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آبان 1384 اردیبهشت 1384 Links
رضا
هک و کرک FreeCod Fall Hafez |